پاییز آمدست که خود را ببارمت


پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز لفظ دیگر"من دوست دارمت"


بر باد می دهم همه ی بود خویش را

یعنی تو را... به دست خودت می سپارمت!


باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو

وقتی که در میان خودم می فشارمت


پایان تو رسیده گل کاغذی من

حتّی اگر خاک شوم تا بکارمت


اصرار می کنی که مرا زود تر بگو

گاهی چنان سریع که جا می گذارمت


پاییز ِ من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز

یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!



موضوعات مرتبط: همه اشعار ، غزل ، سید مهدی موسوی
برچسب‌ها: تمام اشعار , غزل , سید مهدی موسوی

تاريخ : جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ | | نویسنده : |